ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

350

قصص الانبياء ( فارسى )

آوردندى كه بخوردندى ، تا آنگاه كه ] b 661 [ خبر ايشان بدان ملك رسيد كه درين كوه قومىاند كه ازين بتان بيزارى مىكنند و دين ديگر دارند . ملك بفرمود كه ايشان را بياريد . چون خبر بديشان رسيد از آنجا بگريختند و بخانهء خويش باز رفتند و هر كسى درمى چند سيم برداشتند و برفتند تا رسيدند بدين غار و در آنجا شدند . و القصّة ما ذكرنا . قصه هفتاد و پنجم عزير عليه السلم قوله تعالى : أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها . « 1 » الاية . در قصّه چنين آمده است كه عزير از پيغامبرزادگان بود و از بزرگان بنى اسرايل بود و تورية ظاهر دانست . چون بنى اسرايل را خونهاء ناحق بسيار شد و پيغامبران خويش را بناحق بكشتند ، حق تعالى بخت نصر را بريشان گماشت ، تا بيامد و بيت المقدس را ويران كرد ، و ايشان را قهر كرد ، و زن و فرزند ايشان را اسير كرد و ببرد ، و عزير را نيز ببرد . و عزير در آن وقت چهار ساله بود ، و خداى تعالى او را علم و حكمت داده بود چنان كه تورية را ظاهر بخواندى و از بنى اسرايل هيچ‌كس را آن نبود كه او را بود . چون بخت نصر او را با ديگران اسير كرد او را سخت نيكو مىداشت كه او تورية ظاهر دانست . و بعضى گويند كه بخت نصر زنى از بنى اسرايل بزنى كرده بود آن زن گفت مرا به تو يك حاجتست . گفت چه حاجت دارى ؟ گفت عزير را به من بخش . گفت به تو بخشيدم ، پس آن زن مر عزير را بخانهء خويش بازفرستاد . ابن عبّاس گويد رضى اللّه ] a 761 [ عنهما كه روزى عزير از ديهء خويش بيرون

--> ( 1 ) - البقرة 259